مراد على شمس
770
با علامه در الميزان ( فارسى )
حقيقى نيست ، بلكه آنچه حقيقت و واقعيت دارد ، كثرت آن است ، و اما وحدتش يا وحدتى است حسّى ، مانند خانهء واحد و خط واحد ، و يا وحدتى است خيالى ، مانند ملت واحد و امثال آن ، نه وحدت واقعى ، چون خط از هزاران نقطه و خانه از هزاران خشت و ملّت از هزاران فرد تشكيل شده است . آنچه ما دربارهاش صحبت مىكنيم ، اين است كه ادراكات بسيار كه درواقع هم بسيارند براى صاحب شعور يك شعور واقعى باشند ، و در چنين فرض لازمهء اينكه مىگويند : اين ادراكات فى نفسه متعدد و بسيارند ، و به هيچوجه سر از وحدت درنمىآورد و فرض اينجا است كه در كنار اين شعورها و ادراكات كس ديگرى نيست كه اين ادراكهاى بسيار را يكى ببيند ، بلكه به گفته شما خود اين ادراكهاى بسيار است كه خود را يكى مىبيند ( به خلاف نظريه ما كه اين اشكالها بدان متوجه نيست ، ما در وراى اين ادراكات ، نفسى مجرد از ماده قائليم كه سراپاى بدن و سلسله اعصاب و بافتههاى مغزى و حواس ظاهرى و باطنى ، همه و همه ابزار و وسائل و وسائط كار هستند ، و او در اين چارديوارى بدن نيست ، بلكه تنها ارتباط و علاقهاى به اين بدن دارد . ) اگر بگويند چيزىكه اين صفت وحدت را درك مىكند همان « مغز » است باز اشكال به حال خود باقى مىماند ، زيرا فرض اين است كه مغز ادراك ديگرى جز همين ادراكات كثيره كه متواليا و به سرعت بر آن وارد مىشوند ندارد . « 1 »
--> ( 1 ) . الميزان ( 40 جلدى ) ؛ ج 2 ص 233 - 238 + الميزان ( 20 جلدى ) ؛ ج 1 ص 549 - 554 [ با اندكى تلخيص ]